سعیدبلاگفا
شخصی 
قالب وبلاگ

نوشدارو

نوشدارو ،مرگ سهراب و غم کاووسمان

شدنهان خورشید وما تنها نشین وشب دراز

ما که بانگ سروری بر اهل عالم می زنیم

مثل پائیزی که ریزد از درختان برگها

باغمان را ساقه ساقه پیچکان بلعیده اند

چون خود ارزان داده یوسف را دراین سوداگری

حنجر ایمان بریده خنجر تثلیث مان

مابه خواب از وحشت کابوس بیداری شدیم

زندگی دریایی از درد وغم وناسودگیست

کاوه آهنگری خواهد درفش کاویان

حسرت ماندن شکیبا دوزخی مان کرده است

تنگ غار ارزنده تر از کاخ دقیانوسمان

تا سحر باید بسوزد کورسو فانوسمان

مردن آسانتر بود تا ناز جالینوسمان

دانه دانه رفته حرف از دفتر قاموسمان

درگلستان مانده تنها نقشی از طاووسمان

چاره ای دیگر نسازد حسرت وافسوسمان

می نوازد لحظه لحظه نوبتی ناقوسمان

کی رهاند بانگ صور دیگر از کابوسمان

بی خطر هرگز نباشد سیر اقیانوسمان

تا فریدونی دوباره زاید از ناموسمان

هم به خود آتش فکنده هم به ما ققنوسمان

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 9:13 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

عافیت پرست

عمری به فنا دادیم،آسوده میاساییم

دردایره هستی سرگشته چو پرگاریم

در خواب تن آسایی از قافله جا ماندیم

بیگانه شدیم اینک زآنها که به گردابند

از عالم اندیشه در کوچه تقلیدیم

بی دانه وبی توشه از خرمن دیروزیم

در ورطه خود بازی ،مستغرق نادانی

درمانده زدینداری ،سرخورده زبیدادیم

چشمیم نمی بینیم،ابریم نمی باریم

افتاده زبام خود از شدت خود کامی

ازمکر وحسد کرده ،صد غیبت بی پایه

در عرصه دانایی نقشی زده از ماری

چشم از همه جا بسته تنها به خود اندیشیم

در سخره شدیم اینک از لاف وسخن گفتن

در سلسله پویش در حلقه آغازین

صد ساله رهی در پیش تا اوج شکوفایی

در مخمصه تشکیک محکوم به تکفیریم

افتاده به سر محکم در چاه خرافاتیم

از هرم ریا ایمان می سوزد و می میرد

باید که رها گردیم از پیله خود بینی

بر نعش تمسک هم دیگر کفنی پوشیم

تا جوشش آینده جاری بشویم امروز

فرسوده شدیم اما دنبال تمناییم

چرخید ه به گرد خویش ،تا راه بپیماییم

از فاصله های دور مشغول تماشاییم

در عافیت ساحل از فتنه مبراییم

خائف زخطر کردن،محصور مداراییم

بر باد فنا امروز،در ماتم فرداییم

گم کرده رهیم اما،گوییم که ره پاییم

نی کرده مسلمانی ،نی گبر وبرهماییم

تدلیس توانایی،تقطیر تقاضاییم

شبنم شده بر برگی،در حسرت دریاییم

از گفتن بیهوده بی پرده وپرواییم

در ورطه پندارش هم عاقل وداناییم

گویی به جهان تنها ما خلقت والاییم

هنگام عمل اما ،چون کودک نوپاییم

آهسته به ره اما پیوسته نمی آییم

پیمودن آن را گر با حیله نیالاییم

بی حوصله وتدبیر در فکر تبراییم

تفسیر شریعت را صد گونه به فتواییم

بر قاف خلوص اینک با پوشش عنقاییم

تمرین همه دیدن یک مرتبه بنماییم

بیهوده بر این مرده مشغول مداواییم

چون دانه فشان اینک بر حاصل فرداییم

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 9:8 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

شورعزا به اوج ثریا رسیده است

افراختندبرسرگردون لوای غم

خورشیدوماه وزهره واختر مکدرند

جن وملک به تعزیت آدم آمدند

خیرالنسا به جنت ازاین غم گشاده موی

تیغ ازستم کشیده به گلشن حرامیان

خورشیدرخ نموده به دریای خون خضاب

صد آب توبه هم   نتواند         فرو    کشد

خورشید تابه گنبدگردون گرفته جای

زخمی زدند غنچه بی آب را چنان

بارد مداوم ازلب دریا دلی عطش

دستی که رفت درطلب آب شد قلم

آل علی به جانب صحرا نهاده رو

ویرانه باد چرخ ستمکاره که این چنین

باشد یقین بهشت برین خاک کربلا

از شش جهت نوای مصیبت دمیده است

ماه عزای شاه شهیدان رسیده است

ازبس که غم به گنبد گردون تکیده است

اشک خدا ازاین غم عظمی چکیده است

بانوی آب وآینه قامت خمیده است

درخون خویش خون خدا آرمیده است

یاروی خودبه چشمه خونین کشیده است

این آتشی که ازسرعصیان جهیده است

ظلمی چنین به زاده آدم ندیده است

که ازسوز آن زبانه به دریا کشیده است

که این ناخدای کشتی طوفان رسیده است

مشکی پرازعطش لب دریا دریده است

خارجفا به پای یتیمان خلیده است

نسل ستم به دامن خودپروریده است

که ازچاک زخم ها گل سرخ آفریده است

[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 15:53 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

برخیزای خورشیددین ،روی زمین جای تونیست

بالانشین      کبریا ، شایسته ی         دوش نبی

هرپاره ای ازپیکرت ،چون مصحف سبز خداست

برپای کردی جاودان این رایت  فتح عظیم

دست ضلالت می زندسنگ جدایی بین ما

برخیز   تا  بار  دگر ،گردیم    با    هم       همسفر

دار د    بیابانی    خطر در  پیش    رو   این   کاروان

صحرا سراسر غربت است ، آشفته می گردد نسیم

خون می چکد    از   آسمان در  باور ظلم زمین

قرآن جسمت پاره تن ،سرروی نیزه درسخن

برخاک افتاده تنت ،یک نیزه بالاتر سرت

بگذار تازخم عطش  کام زمین را بگسلد

ای نفس پاک مطمئن ،پرکش به رضوان رضا

ای آفتاب مشرقین،آرام جان زینبین

هرچندزاروخسته ام ، لب ازشکایت بسته ام

ای مهراخترآفرین ، روی زمین جای تونیست

ای زینت عرش برین ، روی زمین جای تونیست

یاسین وطه ،فجروتین ،روی زمین جای تونیست

هرچند افتادی ززین ، روی زمین جای تونیست

آئینه حبل المتین ، روی زمین جای تونیست

ای رهنمای راه دین ،روی زمین جای تونیست

 سالار بی یارومعین ، روی زمین جای تونیست

خاک بیابان آتشین ، روی زمین جای تونیست

ای  خون رب العالمین ، روی زمین جای تونیست

یا   فاتح     فتح المبین       ،روی زمین جای تونیست

چون سرفرازی این چنین، روی زمین جای تونیست

سرچشمه ی حق الیقین ، روی زمین جای تونیست

ای شهپرروح الامین ،روی زمین جای تونیست

برخیزحال ماببین ، روی زمین جای تونیست

جان امیرالمؤمنین ، روی زمین جای تونیست

[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 15:51 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

مرگ آدمیت

بار دیگر آدم و اندوه هابیل شهید

شعله های کینه اصحاب فیل وابرهه

ابر ظلمت پرده بر رخساره خورشید زد

خوی حیوانی لگام سرکشی را پاره کرد

آدمیت بر صلیب کینه های آدم است

آدمی درنده شد افتاده بر جان بشر

آدم قرن اتم با عاطفه بیگانه شد

آدمیت خود دنیت گشته در دنیای ما

رانده شد ابلیس زیرا سجده بر آدم نکرد

دیده هستی چکانید از غرور آدمی

زیر آماج شرر انسانیت جان می دهد

کرکس آدم نما بر لاشه آزادگیست

لشکر ظلمت پرستش تیشه بر هستی زند

دشنه قوم یهودی سینه یحیی درید

باز اینک بر کنار قبله گاه دین رسید

قاصد شوم شرارت شعله بر عالم کشید

مرغ عشق از آشیان قلب آدمها پرید

تیغ قدرت ریشه عشق ومحبت را برید

زیر بار کبر ونخوت ،قامت انسان خمید

پنجه درندگی بر صورت انسان کشید

همدلی ومهربانی ،مرده در عصر جدید

آوخ از این آدمی و آنچه دراین صحنه دید

اشک حسرت بر زمین ،تا طعنه شیطان شنید

آدمی خود آدمی را پرده حرمت درید

از میان پنجه هایش ،خون آزادی چکید

غول ویرانگر که دارد لانه در کاخ سفید

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 23:11 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

فراق

بی لطف توبرکارجهان چاره ندانم

درحسرت هجران توعمری گذراندم

من بنده درگاه غمت عابد دردم

بی روی توهرگز به بهشتی نخرامم

ای شاهد خلوتگه خوبان سحر خیز

خوشترچه بودازغم تو ای گل نرگس

گرگل به هوای تو کند جامه درانی

ای ماه شب چاروده گنبد عصمت

ای غایب ازدیده به دیدار رسانم

دیگر به قیامت غم دوری نتوانم

بنما نظری تا به رهت سربدوانم

هم بادحرامم که به جز نام توخوانم

بردیده من هم قدمی،گرزبدانم

هرصبح ومسا دیده به راهت نگرانم

من جان ودل ودیده به پایت بفشانم

ازظلمت این چارده قرنم برهانم

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 10:47 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

ماومنی

آنکه دراین روزگار ما ومنی می کند

نیش ملامت زند باعمل وبازبان

دست محبت کشدبرسرمردم اگر

حکم به ناحق کند تابه قضاوت نشست

بهردوروزی معاش خویش به آتش زند

بارسفاهت کشدازتن خودسالها

نیش فرو می زند تاکه بزرگی کند

باک ندارد به کارهم زحلال وحرام

باد که دست اجل حلقه به حلقش زند

یا که به خلق خدا کج دهنی می کند

گاه ستایش زخود خوش سخنی می کند

تیشه منت زند دل شکنی می کند

چون به ریاست رسد ماومنی می کند

چند به بیش و کمش چانه زنی می کند

تکیه براین عالم دون ودنی می کند

خیش ندارد خبر ریشه کنی می کند

خویش به قهر خدا سوختنی می کند

دردل خاکش نهان درکفنی می کند

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 10:41 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

آتش شیدایی

چنددامن می زنی برآتش  شیدایی ام

قصه ویرانی ام شدشهره درهرمملکت

خسته ام دلخسته تر ازمرغ دربند قفس

تلخ وشیرین زمانه کوه دردم داده است

چون شقایق دوردستم ازصفای بوستان

من که مجنون ترزمجنون درفراق لیلی ام

پرشکسته مرغ طوفان دیده دوراز ساحلم

قامت خم گشته را دیگر علم نتوان نمود

ناشکیبایی نسازد چاره برزندان درد

تا کجا باید ببینی محنت رسوایی ام

تا فلک پرمی کشد آوازه شیدایی ام

بال پروازم شکستی در شب تنهایی ام

تیشه محنت زند برسینه سودایی ام

شعله خیزد هردم از داغ دل صحرایی ام

جزبه لیلایم نگویم غربت لیلایی ایم

ذره ذره می رود ازکف دل دریایی ام

زحمت بیهوده دارد رنجش برپایی ام

ای دلیل عاشقی زخمی که پر بگشایی ام

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 10:38 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

غم     روزگار      خوردن      دل    اگر      فکار      سازد

غم یار بی خیال ازغم روزگارسازد

چه خوش است انتظاری  که به وصل می نشیند

چه خیال رنج راهی که وصال یارسازد

چه نشاط آفرین است غم دوست هرچه خوردن

زسرمحبت است این که به غم دچارسازد

نه اسیرچشم مستش    دل   عاشقان      بی    دل

که دل رمیدگان را به نظرشکارسازد

چو شنیدم ازجمالش ، سخن این چنین خرابم

چه شود درآن زمانی که رخ آشکارسازد

« همه  عمر  برندارم سر ازاین خمار مستی »

که به عشق کرده مست وبه غمش خمارسازد 

تب جانگداز دردش زطبیب بی نیاز است

که طبابت نگاهش دل بی قرار سازد

شکند اگر فراقش دل بی شکیب مارا

به گلایه نیست حاجت که نظر به کارسازد

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 14:15 ] [ سیدسعیدخلیلی ]

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} table.MsoTableGrid {mso-style-name:"Table Grid"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-unhide:no; border:solid windowtext 1.0pt; mso-border-alt:solid windowtext .5pt; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-border-insideh:.5pt solid windowtext; mso-border-insidev:.5pt solid windowtext; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:FO; mso-fareast-language:FO;}

دوست

«تضمینی ازشیخ اجل سعدی شیرازی»

حلقه ی آزادی ام سلسله ی موی دوست                                      شوق   زیارت کشد هرنفسم سوی دوست

                 هرطرفی روکنم  می رسدم بوی   دوست                                    «آب حیات من است خاک سرکوی دوست

گردو جهان خرمی است ،ما وغم روی دوست»

                 درطلبش روزو شب    چشم جهان اشک بار                                  درد  فراقش   به  هر  چهره   بود    آشکار

                 زخم  زند  روزگار   بر   دلمان    بی شمار                                  « ولوله در  شهر نیست  جز شکن زلف یار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست»

                  نیست به جز اشتیاق  حاصل  هجران یار                                     داغ محبت  نهد  بر  دل     هر        بی قرار

                  عمر به سر می شود ، در طلب و   انتظار                                     «داروی  مشتاق  چیست،  زهر  ز دست نگار

مرهم عشاق چیست ،زخم زبازوی دوست»

                  چون طلبم کوی دوست ، سربدوانم به پا                                      جان  به  فدایش کنم   بی  طلب   خون بها

                 دل که  خریدار   شد ، هیچ  نکرد  ادعا                                       «دوست  به  هندوی خود گر  بپذیرد   مرا

گوش من وتا به حشر حلقه ی هندوی دوست»

                  آتش غم گر زند  شعله  به کانون جان                                           یا که  به  خاکسترم  باد   بگردد     روان

                 یا  ز سر حادثه گم   شود از من  نشان                                           «گر متفرق  شود   خاک  من  اندر  جهان

                                                                 باد نیارد ربود گرد من ازکوی دوست»

                  زهر اگر  می دهدنوش کنم چون عسل                                           داغ   اگر می نهد   باز گشایم        بغل

                  چشم غزل،خنده غزل،چهره غزل درغزل                                        «گرشب هجران مرا        تاختن آرد اجل

                                                              روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست»

                  گرچه  ندارد اثر   قال   ومقالی   دراو                                         عشق دل  هرزه    را   نیست   مجالی دراو

                   یا که نباشد  به  من شوق وصالی دراو                                         «هرغزلم  نامه  ایست  صورت حالی در او

                                                            نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست»

                    درطلبش می شود جان ودل وتن اسیر                                         پاد شهی  می کند  بر  دل  برنا   و   پیر

                   گرچه شکیبا بود ازغمش آتش ضمیر                                         «لاف  مزن  سعدیا  شعر توخود سحر گیر

سحرنخواهد خرید غمزه جادوی دوست

 

[ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ] [ 21:16 ] [ سیدسعیدخلیلی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کودکی ها گذرخاطره ها یادش باد
لحظه های خوش آن حال وهوا یادش باد
کوچه های دلمان این همه بن بست نداشت
زندگی کردن بی رنگ وریا یادش باد
ماهی وحوض پر آب وحیاط خاکی
خانه ی خشتی بی سنگ ونما یادش باد
رشته دررشته محبت گل شادی می کاشت
خنده ی ازدل هرصبح ومسا یادش باد
دل صفاخانه ی مهراست ومحبت گل آن
دل تکانی شب عید ودعا یادش باد
چادردخترکان چارقدی پاکی بود
گل گلی های پرازحجب وحیا یادش باد
کوچه ی تنگ وهیاهوی دم وقت غروب
قل قل شادی بی نازوادا یادش باد
سفره ها ساده ولی نان نمک گیری داشت
بی ریابودن هر جشن وعزا یادش باد
خاک پاک ازکرم ولطف خداپربرکت
بارش رحمت بی حد خدا یادش باد
دردل پاک من وتوبه خدا جای خداست
حاجت مردم بی کینه روا ,یادش باد
روزگاریست که دورازغم هم می گردیم
همدلی ها به کجا رفت کجایادش باد
پیله های دلمان رنگ شکستن دارد
راه کمتر شدن فاصله ها یادش باد